تبليغاتX
بهار نارنج

بهار نارنج

۰۵ ربيع الاول

یکشنبه نهم بهمن 1390
وفات حضرت سکینه(علیها السلام)
سُکَیْنِه دختر امام حسین(علیه السلام) است که در پنجم ربیع الاول سال 117 هجرى قمرى چشم از جهان فرو بست.
مادر ایشان رباب(علیها السلام) است که با هم در واقعه کربلا حضور داشتند، و همراه با اسراء به کوفه و شام رفتند.
نوشته اند: سکینه در مدینه مدفون است، بعضى قائلند قبر وى در مصر است و برخى قبر ایشان را در مکه مى دانند.(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-حوادث الایّام، صفحه 79.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:26 توسط احسان

۰۳ ربيع الاول

جمعه هفتم بهمن 1390
سنگ باران کردن و سوزاندن کعبه
حصین بن نمیر کعبه معظمه را در سوّم ربیع الاوّل سال 64 هجرى قمرى سنگ باران کرد و سوزانید.
یزید بن معاویه براى مسلم بن عقبه نوشت: هر گاه از مدینه فارق شدى به جانب مکه معظمه برو و به قلع عبداللّه بن زبیر بپرداز. چون مسلم از قتل و غارت اهل مدینه فارغ گردید، به قصد قتل عبداللّه و خراب کردن خانه خدا عازم مکه شد، در راه آثار مرگ را در خود مشاهده کرد، حصین بن نمیر ملعون را خواند. و به امر یزید سردارى لشکر را به او داد و گفت: ملاحظه نکنى که خانه خداست، امر یزید از آن بالاتر است.
منجنیق ها را نصب کرده و از خرابى خانه خدا و قتل خویشان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) پرهیز مکن. وى پس از این سخنان به درک واصل شد.
حصین با لشکر شام وارد مکه گردید و منجنیق ها را به کوه ابوقبیس و اطراف مکه نصب کردند و با آنها آتش و سنگ مى انداختند که به واسطه این امر درهاى کعبه و مسجدالحرام سوخته شد.
(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-حوادث الایّام، صفحه 78.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 10:26 توسط احسان

معنای لغوی "ربیع"/ در لیلةالمبیت چه گذشت

چهارشنبه پنجم بهمن 1390
لیلة المبیت شبی است که حضرت علی(ع) برای خنثی کردن مکر دشمنان پیامبر(ص) که قصد جان آن حضرت را داشتند در بستر ایشان خوابید و با رشادتی که به واسطه ایمان بی‌نظیر از خود نشان داد، واقعه‌ای تاریخی را رقم زد.

ربیع به معنى بهار از ماده رَبع است. علت اینکه به این ماه ربیع گفته مى شود این است که در فصل بهار گیاهان تر و تازه اند و نامگذارى این ماه در فصل بهار رخ داده است.

مردم مدینه در سال سیزدهم بعثت، با حضرت رسول(ص) در مکه بیعت کردند تا حضرت به مدینه مهاجرت کنند و عهد کردند که در مدینه از حضرت همچون جان خود محافظت نمایند.

کفار قریش که از پیمان آنها با پیامبر(ص) با خبر شدند بر کینه آنها افزود، لذا قرار گذاشتند از هر قبیله، مردى دلاور انتخاب کرده و با هم پیامبر(ص) را به قتل برسانند تا خون‌بهایش در بین قبایل پراکنده شود و عشیره پیامبر قدرت مقابله با قاتل حضرت را نداشته باشند.

این گروه شب اول ربیع الاول در اطراف خانه پیامبر(ص) جمع شدند و قرار گذاشتند که وقتى پیامبر به رختخواب رفت بر بالین وى حاضر و او را به قتل برسانند.

موضوع از طریق خداوند متعال به اطلاع پیامبر اسلام(ص) رسید و آیه شریفه (إذْ یَمکُر بِکَ الَّذینَ کَفَروا لیُثبِتوکَ أوُ یَقتُلوکَ أوُ یُخرِجوکَ و یَمکُرونَ وَ یمکُرُ اللّهُ و اللّهُ خَیرُ الماکِرینَ)(سوره انفال، آیه ۳۰) نازل شد.

پیامبر(ص) مأمور گشت تا على(ع) را به جاى خود در بستر گذارد و از مکه خارج شود.

پیامبر(ص) به على(ع) فرمود: خداوند امر کرده در جاى من بخوابى و من خارج شوم. على(ع) عرض کرد: یا رسول اللّه اگر من در جاى شما بخوابم شما نجات مى یابید؟ فرمود: بلى. در این هنگام على(ع) عرض کرد: اَلْحَمْدُ لِلّهَ الَّذى جَعَلَ نَفْسى وَقاءً لِنَفْسِ رَسُول الْلّه و سجده شکر به جا آورد.

پیامبر به غار ثور تشریف برد و سه روز در آنجا ماند، در روز چهارم به سوى مدینه حرکت و در دوازدهم ربیع الاول وارد مدینه شد.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:27 توسط احسان

30 صفر المظفر

دوشنبه سوم بهمن 1390

شهادت امام رضا(علیه السلام)  

امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) در آخر ماه صفر سال 203 هجرى قمرى در سنّ 55 سالگى در طوس بوسیله انگور زهرآلودى که مأمون به آن حضرت خورانید به شهادت رسید.

ابوالصلت گوید: امام رضا(علیه السلام) فرمود: فردا به مجلس این فاجر داخل مى شوم، اگر هنگام بیرون آمدن عبا بر سر نکشیدم با من سخن بگو و اگر عبا بر سر کشیده بودم با من سخن مگو. ابوالصلت گفت: فرداى آن روز امام رضا(علیه السلام) نماز صبح را خواند و لباس پوشید و در محراب نشست و منتظر شد تا اینکه غلامان مأمون به سراغ حضرت آمدند. من در خدمت حضرت بودم که به مجلس تشریف آوردند، مأمون طبقى از میوه هاى رنگارنگ گذاشته بود و خوشه انگورى در دست داشت. مأمون با دیدن حضرت از جا برخاست و پیشانى حضرت را بوسید و بسیار احترام کرد و انگور را به حضرت خورانید. آن مظلوم از جا برخاست. مأمون گفت: پسر عمو کجا مى روى؟ حضرت فرمود: به آنجا که فرستادى. امام عبا را بر سرکشید و به منزل بازگشت و نالان و رنجور بر پشتى تکیه نمود و فرمود: در خانه را ببند. من در حیاط محزون ایستاده بودم، ناگاه جوانى خوش صورت و مشکین موى در میان خانه ظاهر شد، به سوى وى شتافتم و عرض کردم: از کجا وارد شدید؟ درها که بسته بود. فرمود: آن قادرى که مرا در یک لحظه از مدینه به طوس آورد، از درهاى بسته نیز داخل ساخت. پرسیدم: تو کیستى؟ فرمود: من محمد بن على ام و آمده ام که پدر غریب و مظلوم و مسموم خود را ببینم و با وى وداع کنم.

وارد اتاق امام(علیه السلام) شد و امام مسموم از جاى برخاست و فرزند نازنین خود را در آغوش کشید و دست بر گردن وى انداخت و او را به سینه خود چسباند و ابواب علوم اوّلین و آخرین را براى وى بازگو نمود و روح پرفتوح آن امام رئوف به جانب ریاض رضوان پرواز کرد.



امام رضا(علیه السلام) را در قریه سناباد در زمین طوس در خانه حمید بن قحطبه دفن نمودند. پدر بزرگوارشان امام موسى بن جعفر(علیه السلام) و مادر گرامیشان نجمه یا سمانه و همسرشان ام حبیب دختر مأمون بودند.


حضرت در هنگام رحلت یک پسر به نام امام جواد(علیه السلام) داشت که مادرش ام ولد بود نه دختر مأمون.(1)


_____________

1-حوادث الایام، صفحه 75.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:6 توسط احسان

۲۳ صفر

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
شدت یافتن بیمارى حضرت رسول اکرم(ص)
بلال موقع نماز صبح اذان گفت ولى حضرت(صلى الله علیه وآله) از شدت بیمارى مطلع نشد عایشه گفت: بگوئید ابوبکر به نماز برود. حفصه گفت: به عمر بگوئید به نماز رود. حضرت چون سخن آنان را شنید غمگین شد و با حال نا مساعدى که داشت برخاست و دست بر دوش على(علیه السلام) و فضل بن عباس نهاد، با نهایت ضعف و ناتوانى پاهاى خود را مى کشید تا به مسجد رسید، دید ابوبکر در محراب ایستاده و نماز مى خواند، حضرت(صلى الله علیه وآله) با دست مبارک اشاره کرد عقب بایست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت پس از اتمام نماز به منزل تشریف آورد و مدهوش شد مسلمانان گریستند حضرت(صلى الله علیه وآله) چشمان مبارک را باز کرد و فرمود: کاغذ و دواتى بیاورید تا براى شما نامه اى بنویسم تا بعد از من گمراه نشوید، یکى از اصحاب خواست تا کاغذ و دوات بیاورد دوّمى گفت: برگرد که این مرد هذیان مى گوید و کتاب خدا ما را کفایت مى کند.
(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- حوادث الایام، صفحه 67.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 15:31 توسط احسان

۲۰ صفر

شنبه بیست و چهارم دی 1390
ورود اهل بیت عصمت(علیهم السلام) به کربلا

یزید وقتى هشیارى مردم شام و آثار کراهت نسبت به خود را در چهره آنان دید، اهل بیت عصمت(علیهم السلام) را طلبید و تظاهر به مهربانى با آنان نمود و خود را از قتل امام(علیه السلام) تبرئه مى کرد.
ایشان را در میان ماندن در شام و برگشتن به مدینه مخیر گردانید، اهل بیت(علیهم السلام)مراجعت به مدینه را انتخاب کردند و گفتند: بگذار براى کشته شد گانمان عزا دارى کنیم یزید گفت: آنچه مى خواهید انجام دهید. اهل بیت(علیهم السلام) جامه هاى سیاه پوشیدند و زنان هاشمیه و قرشیه و زن هاى شام دسته دسته با لباس ماتم ناله و شیون کنان به تعزیت آمدند. مرثیه خوان آن مجلس با شکوه ام کلثوم دختر حضرت على(علیه السلام) بود.
یزید، نعمان بشیر را خواست و گفت مهیاى سفر باش و براى این زنان هرچه لازم است مهیا کن و از اهل شام مردى را که به امانت و دیانت موسوم است با جمعى از لشکر به جهت حفظ اهل بیت(علیهم السلام) در خدمت ایشان بگمار و به مدینه حرکت ده، نعمان نیز چنین کرد.
خاندان عصمت(علیهم السلام) موقعى که از مدینه کوچ داده مى شدند به عراق رسیدند به راهنما گفتند: ما را از کربلا ببر او نیز قبول کرد، چون به قبر پاک حضرت امام حسین(علیه السلام) و سایر شهداء رسیدند، دیدند جابر نیز با جماعتى از طایفه بنى هاشم و مردانى از آل پیامبر(صلى الله علیه وآله) به زیارت آمده اند.
در ورود اهل بیت(علیهم السلام) به کربلا چند قول است: سال 61 هجرى قمرى (سال اول)، سال 62 هجرى قمرى، سال 61 هجرى قمرى ولى روز بیستم نبوده است.(1)
ملحق شدن رأس مطهر امام حسین(ع) به بدن مطهر
بنابر قول سید رضى(رحمه الله) رأس شریف امام حسین(علیه السلام) توسط امام زین العابدین(علیه السلام) از شام به کربلا آورده شد و به بدن مطهر آن حضرت ملحق گردید.(2)
زیارت جابر از کربلا
در بیستم صفر سال 61 هجرى قمرى جناب جابر بن عبداللّه انصارى و همراهانش قریب به چهل روز بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) از مدینه به کربلا وارد شدند.او به همراه عطیه قبر حبیبش سید الشهداء(علیه السلام) را زیارت کرد.(3)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- حوادث الایام، صفحه 66.
2-تقویم شیعه، صفحه 56.
3-تقویم شیعه، صفحه 56.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 15:22 توسط احسان

به بهانه سالگرد ارتحال استاد اخلاق حضرت آیت الله مجتهدی

سه شنبه بیستم دی 1390
زندگي‌نامه مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني

ملامحمد علي مجتهد، معروف به آيت‌الله حاج شيخ احمد مجتهدي تهراني كه رياست علمي و مديريت يك مدرسه علميه در تهران را بر عهده داشت، از جمله علماء و استادان اخلاق مشهور بود.

مرحوم آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني در نهم مهرماه سال 1302 شمسي در تهران چشم به جهان گشود.
وي در خانداني با تقوي و ورع و فضل و شرف پرورش يافت پدر ايشان مرحوم محمدباقر از كسبه‌هاي معروف و با تقوي و متدين تهران بوده و جد ايشان مرحوم ميرزا احمد از تجار مشهور و از مؤمنين و متدينين عصر خود بود. بعد از اين دو بزرگوار اجداد حضرت آيت ‌الله مجتهدي همگي در كسوت روحانيت و از علماء جليل‌القدر و مبلغين اسلام و از ائمه جماعات مشهور كاشان بودند.
از جمله اجداد ايشان آيات و حجج اسلام، حاج ملا محمدعلي مجتهد و حاج ملامحمد باقر مجتهد و حاج ملا محمد كاظم مجتهد كاشاني بودند.
صاحب كتاب لبا‌ب‌الالقاب تاليف آيت الله مرحوم آخوند ملا حبيب الله شريف كاشاني متوفي 1340 قمري درباره يكي از اجداد ايشان يعني حضرت آيت ‌الله حاج شيخ محمد‌علي مجتهد كاشاني مي‌نويسد: «او فرزند حاج محمدباقر كاشاني است و آيت ‌الله حاج محمد‌علي مجتهد كاشاني عالمي فاضل و مدرسي بزرگوار در علوم شرعي و عقلي بود، به حدي كه فضل و علم و زهدش بر ديگران مسلم و آشكار بود، و آن مرحوم فرزندي داشت به نام حاج ملا ابوالقاسم كه او هم حكيم و منجمي زبردست بود و من آن فرزند را ديده بودم و او در تهران فوت كرد (و در اطراف چهار راه مولوي كه در آن زمان قبرستان بود دفن گرديد) و مرحوم آيت ‌الله حاج محمد‌علي از شاگردان فقيه عاليقدر حضرت آيت‌الله سيدمحمد تقي كاشاني بود و او از شاگردان عالم رباني و معلم اخلاق حاج ملا احمد نراقي است و ملااحمد نراقي استاد شيخ مرتضي انصاري بود و وقتي كه ملااحمد نراقي از رحلت آيت‌الله سيد‌محمد تقي كاشاني باخبر شدند از شدت حزن و اندوه و با صداي رسا و بلند شديدا گريه كردند و از فقدان آن عالم بزرگوار تاسف خوردند.»
آيت‌‌الله مجتهدي در سال 1362 قمري و در سن 19 سالگي به كسوت روحانيت درآمد و قبل از آن در بازار تهران مشغول به كار بود و پدر ايشان يعني مرحوم محمد باقر راضي نبود كه فرزندش طلبه شود ولي بر اثر عشق و علاقه زيادي كه جناب استاد به علم و دانش داشت به سوي طلبگي روي آورد.
با توجه به مخالفت پدر، سال‌ها با عسرت و سختي زيادي، در لباس روحانيت به تحصيل علم پرداخت و بعد از سال‌ها نه تنها پدر راضي شد بلكه بر وجود چنين فرزندي در نزد خويشان و نزديكان و در اجتماع افتخار مي‌كرد.
وي پنج سال بعد يعني در سال 1367 قمري و در سن 24 سالگي ازدواج كرد و در همين سال دروس رسائل و مكاسب را نزد آيات و حجج اسلام آقايان فاضل (پدر حضرت آيت‌الله العظمي فاضل لنكراني) و سيد‌حسين قاضي و آقا شيخ قاسم نحوي امتحان داد و با موفقيت به اتمام رساند. بعد از قريب دو سال در سن 26 سالگي و در سال 1369 قمري امتحان كفايه و قسمتي از درس خارج را با موفقيت گذراند.
آيت‌الله مجتهدي در ضمن تحصيل، به تدريس كتب حوزوي هم مي‌پرداخت و وقتي كه از قم به تهران آمد شب‌ها در مسجد‌ امين‌الدوله كه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد در آنجا مشغول به تدرس و اقامه نماز بود، استاد هم، صبح و عصر به امر تدريس اشتغال داشت و چون مرحوم حاج شيخ محمد‌حسين زاهد در اواخر عمر و با وجود كهولت سن به سختي مشغول تعليم و تربيت طلاب بود، لذا از آيت‌الله مجتهدي تقاضا كرد كه علاوه بر تدريس، شب‌ها هم منبر برود و آيت‌الله مجتهدي در طول دو سال، شش جزء از اول قرآن را با استفاده از تفسير‌ برهان كه مبناي تفسيري ايشان بود براي مستمعين آيات قرآن را تفسير مي‌كرد.
آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني صبح‌ها در مسجد مرحوم حاج سيد عزيزالله بازار جهت طلاب به تدريس كتب ادبيات و فقه مشغول بود و بعد از ظهر‌ها هم براي كساني كه روزها شاغل بودند و بعد از ظهرها درس مي‌خواندند به تدريس كتب حوزوي از قبيل مطول، سيوطي، مغني، منطق و غيره مي‌پرداخت.
دو سال بعد يعني در 21 محرم سال 1372 قمري، ثلمه‌اي در اسلام به وجود آمد و آن رحلت عارف زاهد و معلم اخلاق حاج شيخ محمدحسين زاهد رحمة‌الله عليه بود.
آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني پس از گذشت سه سال از رحلت آن عالم بزرگوار، همچنان به امر تدريس در مسجد مرحوم حاج سيد‌ عزيز‌الله واقع در بازار تهران مشغول بود تا آنكه به درخواست عده‌اي از علماء و مردم متدين، از حضرت استاد تقاضا كردند كه حوزه علميه را به مسجد مرحوم حاج ملا جعفر منتقل كنند كه در آن زمان مسجد، انبار خاك ذغال و خمره ترشي كسبه محل بود، و تجار و مردم متدين با علماء مشورت كردند و به اين نتيجه رسيدند كه آيه‌الله مجتهدي به دلايلي نسبت به علماء ديگر جهت ادامه راه مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد ارجحيت دارد.
بنابراين با همت تجار و مردم متدين، آيت‌الله مجتهدي توانست حوزه علميه فعلي را كه در تهران خيابان 15 خرداد شرقي، كوچه شهيد مرتضي كياني، كوچه مسجد آقا واقع است تأسيس كند.
در اين حوزه هر سال مراسم عمامه‌گذاري با حضور آيت‌الله احمد مجتهدي تهراني برگزار مي‌شد.

* استادان مرحوم آيت‌الله مجتهدي تهراني


دروس ادبيات عرب: در تهران و نزد مرحوم آيت‌الله حاج شيخ علي‌اكبر برهان

كتاب مطول: نزد مرحوم آيت‌الله محمدجواد خندق‌آبادي و مرحوم آيت‌الله سيدمرتضي علوي فريدوني
منظومه حاج ملاهادي سبزواري: نزد مرحوم آيت‌الله علامه طباطبايي
كتاب لمعتين: نزد حضرات آيات و حجج اسلام شهيد صدوقي، مرحوم محمدجواد خندق‌آبادي و مرحوم شيخ عبدالرزاق اصفهاني
رسائل: نزد مرحوم آيت‌الله شيخ محمدجواد خندق آبادي
مكاسب: نزد مرحوم آيت‌الله سيدمحمد صادق طباطبايي
كفايه جلد اول: نزد مرحوم حضرت آيت‌الله العظمي سيدشهاب‌الدين مرعشي نجفي
كفايه جلد دوم: نزد مرحوم آيت‌الله سيدصادق شريعمتداري
درس خارج به مدت يك سال: نزد مرحوم آيت‌الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي
درس خارج به مدت يك سال: نزد مرحوم آيت الله العظمي سيدمحمدرضا گلپايگاني
درس خارج به مدت يك سال: نزد مرحوم آيت‌الله حاج شيخ عباسعلي شاهرودي
درس خارج به مدت دو سال: نزد مرحوم آيت‌الله العظمي شيخ محمدرضا تنكابني
و درس خارج به مدت شش سال: در محضر مرحوم آيت‌الله العظمي سيداحمد خوانساري
درس اخلاق: نزد مرحوم حضرت آيت الله العظمي امام خميني(ره) در مدرسه فيضيه قم عصرهاي جمعه و همچنين نزد عالم رباني و معلم اخلاق حضرت حجت الاسلام و المسلمين مرحوم حاج سيدحسين فاطمي قمي بودند

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 9:14 توسط احسان

۱۴ صفر

یکشنبه هجدهم دی 1390
شهادت محمد بن ابى بکر(رحمه الله)
محمد بن ابى بکر بن ابى قحافه از خواص امیرالمؤمنین(علیه السلام) و به منزله فرزند آن حضرت بود زیرا مادرش اسماء بنت عمیس است که اول زوجه جعفربن ابى طالب ، بعد زوجه ابى بکر شد و محمد را در سفر حجة الوداع سال 10 هجرى قمرى به دنیا آورد.
بعد از ابوبکر حضرت على(علیه السلام) اسماء را تزویج نمود، که از او یحیى به دنیا آمد، و محمد نیز در کنار آن حضرت تربیت یافت.
او مردى شجاع، مهربان و با فضیلت بود، تا جائى که على(علیه السلام) درباره او مى فرماید: محمد فرزند من است از صلب ابوبکر.
حضرت على(علیه السلام) در سال 31 هجرى قمرى محمد بن ابى بکر را حاکم مصر نمود. در زمان حکومت وى، معاویة بن خدیج به خونخواهى عثمان برخواسته بود، و عده اى نیز به او پیوستند. همین امر موجب شورش در مصر شد. خبر تشنج مصر به امام(علیه السلام) رسید، حضرت تصمیم گرفت که مالک اشتر را به مصر بفرستد. معاویه چون از این امر مطلع شد، به دهقان عَریش پیغام داد که اگر به مالک زهر بخوراند خراج بیست سال را از او نخواهد گرفت، دهقان چون مى دانست مالک عسل را بسیار دوست دارد مقدارى عسل مسموم براى او آورد، مالک میل نمود و به شهادت رسید. بعد از شهادت مالک محمد بن ابى بکر دوباره حاکم مصر شد. وقتى این خبر به گوش معاویه رسید، عمرو بن عاص را در سال 38 هجرى قمرى با لشکرى به جنگ با محمد بن ابى بکر به مصر روانه کرد. در بین راه معاویة بن خدیج به او پیوست .
محمد در جنگ مغلوب شد و به خرابه اى گریخت. معاویة بن خدیج او را گرفته و سر از تنش جدا نمود، و بدنش را در شکم حیوانى قرار داد و سوزاند. محمد در آن زمان 28 ساله بود.(1)
پایان حکومت بنى عباس
حکومت بنى عباس در سال 656 هجرى قمرى با مرگ سى و هفتمین خلیفه بنى عباس به نام ابواحمد مستعصم بالله پایان یافت. گفته اند مدت حکومت عباسیون 524 سال بود.(2)



ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- حوادث الایام، صفحه 65.
2- حوادث الایام، صفحه 65.


برچسب‌ها: 14 صفر, بنی عباس, محمدبن اب بکر

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 9:1 توسط احسان

۵ صفر

جمعه نهم دی 1390
▪ شهادت حضرت رقیه(علیها السلام)
در پنجم صفر سال 61 هجرى قمرى حضرت رقیه(علیها السلام) مظلومانه به شهادت رسید.
حضرت رقیه(علیها السلام) در سن سه سالگى با پدر بزرگوارش به کربلا آمد. بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) و اهل بیت و اصحاب(علیهم السلام)، همراه با اسراء به کوفه و شام برده شد و در مسیر چهل منزل راه شام رنجهاى فراوانى دید.
در شام بعد از دیدن سر نورانى پدر در خرابه، آنقدر ناله زد و گریست تا به ملکوت اعلا پیوست، بدن شریف آن حضرت را شبانه دفن نمودند.
(1)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-تقویم شیعه، صفحه 47.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 14:2 توسط احسان

23 محرم الحرام

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390

آگاهى اصحاب کهف از خواب 309 ساله خود  

در تاریخ آمده که اهل انجیل راه طغیان پیش گرفتند تا این که بت پرستیدند ولى برخى در دین عیسى(علیه السلام) ماندند و به زهد و عبادت مشغول شدند. در آن زمان پادشاهى به نام دقیانوس بود که بت پرست و طاغى بود و از دین عیسى(علیه السلام) منع مى نمود و تابعین آن حضرت را مى کشت تا این که به شهر افسوس رسید که اصحاب کهف در آنجا بودند. وى جائى براى بتهائى که معبود او بودند بنا کرد، و اهل شهر را مجبور به پرستیدن آنها مى کرد. هر کس قبول مى کرد، آزاد مى شد و گرنه کشته مى شد.
شش جوان از بزرگ زادگان از شهر بیرون رفتند و در نمازگاه خود مشغول عبادت شدند، وقتى این خبر به دقیانوس رسید، آنها را احضار کرد و به آنها گفت: به دین من آیید وگرنه کشته مى شوید. یکى از ایشان گفت: ما جز به خدا پرستش نمى کنیم. دقیانوس گفت: چون جوان هستید چند روز به شما مهلت مى دهم تا فکر کنید. دقیانوس از شهر خارج شد و آن شش جوان مقدارى مال از خانه پدر برداشتند و از شهر بیرون رفتند. در راه چوپانى را به همراه سگى دیدند; چون چوپان از حال آنها مطلع شد با آنها همراه شد ولى هر قدر تلاش کردند سگ نرفت و سگ هم به دنبال آنها به راه افتاد. در نزدیکى آن شهر کوهى به نام «اینجلوس» و غارى به نام «رقیم» وجود داشت، آنها در داخل آن غار به عبادت مشغول شدند و سگ در ورودى غار خوابید. یکى از آنها به نام «تملین»(یا تملیخا) به شهر مى رفت و مایحتاج آنها را مى خرید تا زمانى که خبر رسید که دقیانوس بازگشته و در جستجوى آنهاست. جوانان بر خدا توکل کردند و سر به سجده نهادند تااین که خواب برآنها غلبه کرد و مدت 309 سال خوابیدند تا دقیانوس هلاک شد و پادشاهى مؤمن به نام «بناموس» به آن شهر آمد و خداوند آنها را از خواب بیدار نمود. نشستند و بر یکدیگر سلام نمودند و پنداشتند که یک روز یا مقدارى از روز را در خواب بوده اند. تملیخا را براى گرفتن غذا به شهر فرستادند، وى در حالى که زبان آنها را درست نمى فهمید پول زمان دقیانوس را به فروشنده داد. قضیه را به شاه اطلاع دادند، وى پس از تحقیق از حالات آنها مطلع شد و خداوند را براى این که از آیات خود به آنها نشان داده بود شکر نمود.
در مجمع البیان آمده که اصحاب کهف هفت نفر بودند و نامهاى آنها عبارت است از:
مکسلمینا ـ تملیخا ـ مرطولس ـ نینوس ـ سارینونس ـ دربونس ـ کشوطبنونس(چوپان) و نام سگ اصحاب کهف قطمیر بود و رنگش سیاه و سفید بود. غار رقیم نزدیک شهر افسوس که اکنون یا در ازمیر ترکیه یا در نزدیکى پایتخت اردن یعنى شهر عمان مى باشد.
(1)
ـــــــــــــــــــ
1- حوادث الایام، صفحه 51.

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 0:43 توسط احسان


من ميتوانم خوب بد وفادار فرشته خو يا شيطان صفت باشم
من ميتوانم تو را دوست داشته باشم يا از تو متنفر باشم من ميتوانم سکوت کنم نادان يا دانا باشم
زيرا من يک انسانم و اين صفات انسانيست

وتو هم به ياد داشته باش:
من نبايد چيزي باشم که تو ميخواهي
من را خودم از خودم ساختهام تو را ديگري بايد برايت بسازد

و تو هم به ياد داشته باش:
مني که من از خود ساخته ام آمال من است
تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت يا کمبودهايت هستند

لياقت انسانها کيفيت زندگي را تعيين ميکند نه آرزوهايشان و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو ميخواهي و تو هم ميتواني انتخاب کني که من را ميخواهي يانه
ولي نميتواني انتخاب کني که از من چه مي خواهي
ميتواني دوستم داشته باشي همين گونه که هستم و من هم.
ميتواني از من متنفر باشي همين گونه که هستم و من هم
ميتواني از من متنفر باشي بي هيچ دليلي و من هم
چرا که ما هر دو انسانيم
اين جهان مملو از انسانهاست
پس اين جهان ميتواند هر لحظه مالک احساسي جديد باشد
تو نميتواني برايم به قضاوت بنشيني و حکمي صادر کني و من هم
قضاوت و صدور حکم بر عهده ي نيروي ماورايي خداوندگار است
دوستانم مرا همين گونه پيدا ميکنند و مي ستايند
من قابل ستايشم و تو هم

يادت باشداگر چشمت به اين دست نوشته افتاد
به خاطر بياوري:آنهايي که هر روز ميبيني و مراوده ميکني
همه انسان هستن و داراي خصوصيات يک انسان با ظاهري متفاوت
اما همگي جايزالخطا
نامت را انساني باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت ظاهرهاي متفاوتشان شناختي
و يادت باشد که کاري نه چندان راحت است

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.




Powered by BLOGFA
Designed by YAS THEME
خروجی وبلاگ